تبليغاتX
ققنوس سفید
به نام آنکه اشک را آفرید تا سرزمن وداع آتش نگیرد
جمعه 24 فروردین1386
مهر ورزی

 

روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كردكه براي گذران زندگي وتأمين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.ازاين خانه به آن خانه مي رفت تاشايدبتواندپولي بدست آورد.روزي متوجه شدكه تنهايك سكه 10سنتي برايش باقيمانده است واين درحالي بودكه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت ازخانه اي مقداري غذاتقاضاكند.بطوراتفاقي درب خانه اي رازد.دخترجوان وزيبائي دررابازكرد.پسرك باديدن چهره زيباي دختردستپاچه شدوبجاي غذا،فقط يك ليوان آب درخواست كرد.دختر كه متوجه گرسنگي شديدپسرك شده بود،بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شيرآورد.پسرباتمأنينه وآهستگي شيرراسركشيدوگفت :

«چقدربايدبه شمابپردازم؟»

دخترپاسخ داد:

«چيزي نبايدبپردازي.مادربه ماآموخته كه نيكي مابه ازائي ندارد»

پسرك گفت:

«پس من ازصميم قلب ازشماسپاسگذاري مي كنم»

سالهابعددخترجوان به شدت بيمارشد.پزشكان محلي ازدرمان بيماري اواظهارعجزنمودندواورا براي ادامه معالجات به شهرفرستادندتادربيمارستاني مجهز،متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.دكترهواردكلي،جهت بررسي وضعيت بيماروارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شدبيمارش ازچه شهري به آنجاآمده برق عجيبي درچشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شدوبسرعت بطرف اطاق بيمارحركت كرد.لباس پزشكي اش رابرتن كردوبراي ديدن مريضش وارداطاق شد.دراولين نگاه اوراشناخت.سپس به اطاق مشاوره بازگشت تاهرچه زودتربراي نجات جان بيمارش اقدام كند.ازآن روزبه بعدزن راموردتوجهات خاص خودقراردادوسرانجام پس ازيك تلاش طولاني عليه بيماري،پيروزي ازآن دكتركلي گرديد.

آخرين روزبستري شدن زن دربيمارستان بود.به درخواست دكترهزينه درمان زن جهت تائيدنزداو برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرادرون پاكتي گذاشت وبراي زن ارسال نمود.زن از بازكردن پاكت وديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بودكه بايدتمام عمررابدهكارباشد. سرانجام تصميم گرفت وپاكت رابازكرد.چيزي توجه اش راجلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته آنراخواند:

(( بهای این صورتحساب قبلا با یک لیوان شیر پرداخت شده است))

[+] نوشته شده توسط سراجی در 5:18 | |
جمعه 28 مهر1385
استخدام در مايکروسافت!
 
مرد بيکاري براي سِمَتِ آبدارچي در مايکروسافت تقاضا داد. رئيس هيئت مديره با او مصاحبه کرد و تميز کردن زمين را -به عنوان نمونه کار- ديد و گفت: «شما استخدام شديد، آدرس ايميل‌تان را بدهيد تا فرم‌هاي مربوطه را بفرستم تا پر کنيد و همين‌طور تاريخي که بايد کار را شروع کنيد..»
مرد جواب داد: «من آدرس ايميل هم ندارم!»
رئيس هيئت مديره گفت: «متأسفم. اگر ايميل ندارين، يعني شما وجود خارجي نداريد. و کسي که وجود خارجي ندارد، شغل هم نمي‌تواند داشته باشد.»
مرد در کمال نا اميدي آنجا را ترک کرد. نمي‌دانست با تنها 10 دلاري که در جيب‌ش دارد چه کار کند بنا بر اين تصميم گرفت به سوپرمارکتي رفته و يک صندوق 10 کيلويي گوجه‌فرنگي بخرد. بعد خانه به خانه گشت و گوجه‌فرنگي‌ها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت، توانست سرمايه‌ش را دو برابر کند. اين عمل را سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خانه برگشت. مرد فهميد که مي‌تواند به اين طريق زندگی خود را بگذراند، و شروع کرد به اين که هر روز زودتر برود و ديرتر به خانه برگردد
. در نتيجه سرمايه اش هر روز دو يا سه برابر مي‌شد. به زودي يک گاري خريد، بعد يک کاميون، وسپس ناوگان خودرا در خط ترانزيت (پخش محصولات) قرار داد...
پنج سال بعد، آن مرد يکي از بزرگترين خرده‌ فروشان آمريکا شده بود. و شروع کرد تا براي آينده‌ي خانواده خود برنامه‌ربزي کند  و تصميم گرفت بيمه‌ي عمر بگيرد. به يک نمايندگي بيمه زنگ زد و سرويسي را انتخاب کرد. وقتي صحبت‌شان به نتيجه رسيد، نماينده‌ي بيمه از آدرس ايميل مرد پرسيد. مرد جواب داد: «من ايميل ندارم.»
نماينده‌ي بيمه با کنجکاوي پرسيد: «شما ايميل نداريد به اينجا رسيده ايد، و يک امپراتوري در شغل خود به وجود بيارويد؟!. مي‌ دانيد به کجاها مي‌رسيديد اگر يک ايميل هم داشتيد؟» مرد براي مدتي فکر کرد و گفت:
 آره! احتمالاً مي‌شدم يک آبدارچي در شرکت مايکروسافت.

[+] نوشته شده توسط سراجی در 11:18 | |
پنجشنبه 27 مهر1385
همیشه یک قدم جلو باش

روزی دو شکارچی برای شکار به جنگلی می روند . در حین شکار ناگهان خرس گرسنه ای را می بینند که قصد حمله به آنها را دارد. با دیدن این خرس گرسنه هر دوی آنها پا به فرار می گذارند در حین فرار  ناگهان یکی از آنها می ایستد و وسایل خود را دور می اندازد و کفشهایش را نیز  از پا در می آورد و دور می اندازد دوستش با تعجب از او می پرسد: فکر می کنی با این کار از خرس گرسنه سریع تر خواهی دوید؟ او می گوید : از خرس سریع تر نخواهم دوید ولی از تو سریع تر خواهم دوید در این صورت خرس اول به تو می رسد و تو را می خورد و من می توانم فرار کنم!!!

 

نتیجه اینکه در دنیای رقابتی امروز بایدسعی کنیم با کسب علم و مهارتها همیشه یک قدم از سایرین جلوتر باشیم تا بتوانیم پیروز این میدان باشیم.  

[+] نوشته شده توسط سراجی در 19:41 | |
دوشنبه 10 مهر1385
خودباوری
دو تا دانه توي خاک حاصلخيز بهاري کنار هم نشسته بودند ...
 
دانه اولي گفت :
" من ميخواهم رشد کنم ! من ميخواهم ريشه هايم را هرچه عميق تر در دل خاک فرو کنم و شاخه هايم را از ميان پوسته زمين بالاي سرم پخش کنم ... من ميخواهم شکوفه هاي لطيف خودم را همانند بيرق هاي رنگين برافشانم و رسيدن بهار را نويد دهم ... من ميخواهم گرماي آفتاب را روي صورت و لطافت شبنم صبحگاهي را روي گلبرگ هايم احساس کنم "
و بدين ترتيب دانه روئيد .
 
دانه دومي گفت :
" من مي ترسم . اگر من ريشه هايم را به دل خاک سياه فرو کنم ، نمي دانم که در آن تاريکي با چه چيزهايي روبرو خواهم شد . اگر از ميان خاک سفت بالاي سرم را نگاه کنم ، امکان دارد شاخه هاي لطيفم آسيب ببينند ... چه خواهم کرد اگر شکوفه هايم باز شوند و ماري قصد خوردن آن ها را کند ؟ تازه ، اگر قرار باشد شکوفه هايم به گل نشينند ، احتمال دارد بچه کوچکي مرا از ريشه بيرون بکشد . نه ، همان بهتر که منتظر بمانم تا فرصت بهتري نصيبم شود .
و بدين ترتيب دانه منتظر ماند .
 
مرغ خانگي که براي يافتن غذا مشغول کندوکاو زمين در اوائل بهار بود دانه را ديد و در يک چشم برهم زدن قورتش داد .
 
( پتي هنسن )
[+] نوشته شده توسط سراجی در 22:2 | |
چهارشنبه 8 شهریور1385
عشق.....
مردي دختر سه ساله اي داشت . روزي مرد به خانه امد و ديد كه دخترش گرانترين كاغذ زرورق كتابخانه اورا براي آرايش يك جعبه كودكانه هدر داده است . مرد دخترش را به خاطر اينكه كاغذ زرورق گرانبهايش را يه هدر داده است تنبيه كرد و دخترك آن شب را با گريه به بستر رفت وخوابيد . روز بعد
مرد وقتي از خواب بيدار شد ديد دخترش بالاي سرش نشسته است و ان جعبه زرورق شده را به سمت او دراز كرده است .مرد تازه متوجه شد كه آن روز ،روز تولدش است و دخترش زرورق ها رابراي هديه تولدش مصرف كرده است . او با شرمندگي دخترش رابوسيد و جعبه رااز او گرفت و در جعبه را باز كرد اما با كمال تعجب ديد كه جعبه خالي است مرد بار ديگر عصباني شد به دخترش گفت كه جعبه خالي هديه نيست وبايد چيزي درون آن قرار داد . اما دخترك با تعجب به پدرخيره شد وبه او گفت كه نزديك به هزار بوسه در داخل جعبه قرار داده است تاهر وقت دلتنگ شدباباز كردن جعبه يكي از اين بوسه ها را مصرف كند ميگويند پدر آن جعبه را هميشه همراه خودداشت و هرروز كه دلش مي گرفت درب آن جعبه راباز مي كرد وبه طرز عجيبي آرام مي شد. هديه كار خود را كرده بود.
 

 
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند. آنها عاشقانه یکدیگررا دوست داشتند...

زن جوان : یواشتر برو من می ترسم...

مرد جوان : نه، اینجوری بهتره ...

زن جوان : خواهش می کنم من خیلی می ترسم...

مرد جوان : خوب،اما اول باید بگی که منو دوست داری...؟

زن جوان : دوست دارم،حالا می شه یواشتر بری...؟

مرد جوان : منو محکم بگیر...

زن جوان : خوب حالا می شه یواشتر بری...؟

مرد جوان : باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه.....

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود، برخورد موتورسیکلت با ساختمان حادثه آفرید در این سانحه که به دلیل بریدن ترمزموتورسیکلت رخ داده ، یکی از دو سرنشین زنده مانده و دیگری درگذشت، مرد جوان که از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود ،پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوست دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.....

[+] نوشته شده توسط سراجی در 17:16 | |
سه شنبه 24 مرداد1385
آموخته ام ...
آموخته ام ... که بهترين کلاس درس دنيا، کلاسي است که زير پاي پيرترين فرد دنياست
آموخته ام ... که وقتي عاشقيد، عشق شما در ظاهر نيز نمايان مي شود
آموخته ام ... که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي
آموخته ام ... که داشتن کودکي که در آغوش شما به خواب رفته، زيباترين حسي است که در دنيا وجود دارد
آموخته ام ... که مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است
آموخته ام ... که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت
آموخته ام ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم
آموخته ام ... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد، همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم
آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي
آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است
آموخته ام ... که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند
آموخته ام ... که پول شخصيت نمي خرد
آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند
آموخته ام ... که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز به دست بياورم
آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد
آموخته ام ... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان
آموخته ام ... که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد
آموخته ام ... که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم
آموخته ام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم
آموخته ام ... که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد
آموخته ام ... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد
آموخته ام ... که نمي توانم احساسم را انتخاب کنم، اما مي توانم نحوه برخورد با آنرا انتخاب کنم
آموخته ام ... که همه مي خواهند روي قله کوه زندگي کنند، اما تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ مي دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستيد
آموخته ام ... که بهترين موقعيت براي نصيحت در دو زمان است: وقتي که از شما خواسته مي شود، و زماني که درس زندگي دادن فرا مي رسد
آموخته ام ... که کوتاهترين زماني که من مجبور به کار هستم، بيشترين کارها و وظايف را بايد انجام دهم

[+] نوشته شده توسط سراجی در 17:0 | |
یکشنبه 22 مرداد1385
قطره‌ دلش‌ دريا مي‌خواست. خيلي‌ وقت‌ بود كه‌ به‌ خدا گفته‌ بود.
هر بار خدا مي‌گفت: از قطره‌ تا دريا راهي‌ست‌ طولاني. راهي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري. هر قطره‌ را لياقت‌ دريا نيست.
قطره‌ عبور كرد و گذشت. قطره‌ پشت‌ سر گذاشت.
قطره‌ ايستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد. قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت. و هر بار چيزي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري‌ آموخت.
تا روزي‌ كه‌ خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره‌ را به‌ دريا رساند. قطره‌ طعم‌ دريا را چشيد. طعم‌ دريا شدن‌ را. اما...
روزي‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري‌ از دريا بزرگتر هم‌ هست؟
خدا گفت: هست.
قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را مي‌خواهم. بزرگترين‌ را. بي‌نهايت‌ را.
خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اينجا بي‌نهايت‌ است.
آدم‌ عاشق‌ بود. دنبال‌ كلمه‌اي‌ مي‌گشت‌ تا عشق‌ را توي‌ آن‌ بريزد. اما هيچ‌ كلمه‌اي‌ توان‌ سنگيني‌ عشق‌ را نداشت. آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توي‌ يك‌ قطره‌ ريخت. قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور كرد. و وقتي‌ كه‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چكيد، خدا گفت: حالا تو بي‌نهايتي، چون كه‌ عكس‌ من‌ در اشك‌ عاشق‌ است.
[+] نوشته شده توسط سراجی در 18:8 | |
سه شنبه 10 مرداد1385
در عرض يك دقيقه مي شه يك نفر روخرد كرد در يك ساعت مي شه كسي رو دوست داشت در يك روز مي شه عاشق شد ولي يك عمر طول مي كشه تا كسي رو فراموش كرد

اسپانيايي ها ميگن : "عشق ساكت است اما اگر حرف بزند از هر صدايي بلندتر است ايتاليايي ها ميگن: "عشق يعني ترس از دست دادن تو !" ايراني ها ميگن : "عشق سوء تفاهمي است بين دو احمق كه با يك ببخشيد تمام ميشود

[+] نوشته شده توسط سراجی در 14:0 | |
جمعه 6 مرداد1385
دروغ , حقیقت ؟؟؟!!!
هرگز دستی را نگير، وقتی قصد شکستن قلبش را داری. هرگز به چشمانی نگاه نکن، وقتی قصد دروغ گفتن داری. به کسی نگو که تنها اوست، وقتی که در ذهنت به ديگری فکر ميکنی. قلبی را قفل نکن، وقتی کليدش را نداری!

 براي ديدن يه رنگين کمون زيبا بايد تحمل يه بارون سخت رو داشته باشی!

روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري باهم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او راپوشيد و رفت . از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود

[+] نوشته شده توسط سراجی در 18:57 | |
شنبه 31 تیر1385
10 جمله برای خود سازی
1- رمز موفقيت شوماخر.. در تمامي پيچها بجاي انكه از سرعت بكاهد. به سرعت خود مي افزود...(اجازه ندهيد موانع و مشكلات مانع رشد شما شود)
2- خوشبختی از آن کسی است که دیگری را خوشبخت کند.
 3- من آمده ام که بمانم برای این که بتوانم هم به خودم و هم به انهایی که دوستشان دارم کمک کنم . من میتوانم چون خواهانم
4- تنها کسی که می تواند تو را خوشبخت کند و تنها کسی که می تواند هر آنچه داری را از تو بگیرد فقط خود تو هستی! و بین این دو فاصله زیادی نیست اگر درست نیندیشی!!!
5- سعی کنید چیز هایی را که دوست دارید به دست آورید وگرنه مجبور می شوید چیزهایی را که دارید دوست داشته باشید
6- هر پدیده ای که وارد می شود اول نادیده گرفته می شود دوم مورد تمسخر قرار می گیرد سوم مورد خشم قرار می گیرد (( و بعد به عنوان یک امر بدیهی پذیرفته می شود . ))
7- اگر فکر می کنید که می بازید حتما می بازید همه چیز به ذهن شما بستگی دارد .
8- لزوما قوی ترین ها و سریع ترین ها پیروز نمی شوند. پیروز کسی است که فکر می کند می تواند پیروز شود
9- تدبیر همیشه بر شمشیر غالب است «ناپلئون»
10- تنهاگنجی که جستجوکردن آن به زحمتش می ارزدهدف است
[+] نوشته شده توسط سراجی در 17:30 | |
سه شنبه 30 خرداد1385

نميدانم . . .

نميدانم . . .

نميدانم پس از مرگم چه خواهد شد
نميخواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم
چه خواهد ساخت
ولي بسيار مشتاقم
كه از خاك گلويم سوتكي سازد


گلويم سوتكي باشد
بدست كودكي گستاخ و بازيگوش
و او
يكريز و پي در پي
دم خويش را بر گلويم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدين سان بشكند در من
سكوت مرگبارم
را…
 

زنده ياد  دكتر علی شريعتی

 

[+] نوشته شده توسط سراجی در 1:59 | |
سه شنبه 30 خرداد1385
دو تا داستان

 

روزي سوراخ كوچكي در يك پيله ظاهر شد

 

شخصي نشست و ساعت ها تقلاي پروانه

براي بيرون آمدن از سوراخ كوچك پيله را تماشا كرد .

آن گاه تقلاي پروانه متوقف شد و به نظر رسيد

كه خسته شده ، و ديگر نمي تواند به تلاشش ادامه دهد .

آن  شخص مصمم شد به پروانه كمك كند

و با برش قيچي سوراخ پيله را گشاد كرد .پروانه به راحتي از پيله خارج شد ،

اما جثه اش ضعيف و بال هايش چروكيده بودند .

 آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد .

او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحكم شود

و از جثه اش محافظت كند.

 اما چنين نشد !

 در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روي زمين بخزد

 و هرگز نتوانست با بال هايش پرواز كند .

 آن شخص مهربان نفهميد كه

محدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سورراخ ريز

 آن را خدا براي پروانه قرار داده بود ،

تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شود

 و پس از خروج از پيله به او امكان پرواز دهد .

 گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم

 اگر خداوند مقرر مي كرد بدون هيچ مشكلي

 زندگي كنيم ، فلج مي شديم ، به اندازه

 كافي قوي نمي شديم و هرگز نمي توانستيم پرواز كنيم !

 

 من به آنچه مي خواستم نرسيدم ...

 اما آنچه نياز داشتم ، به من داده شد ....!

 

داستان درباره يك كوهنورد است كه مي خواست از بلندترين كوه ها بالا برود.

 

او پس از سال ها آماده سازي . ماجراجويي خود را آغاز كرد .

 ولي از آنجا كه افتخار كار را فقط براي خود مي خواست . تصميم گرفت تنها از كوه بالا برود 

شب بلندي هاي كوه را تماماً در بر گرفت و مرد هيچ چيز را نمي ديد 

همه چيز سياه بود. 

اصلاًديد نداشت و ابر روي ماه و ستاره ها را پوشانده بود. 

همان طور كه از كوه بالا مي رفت . 

چند قدم مانده به قله كوه.پايش ليز خورد. 

و در حالي كه به سرعت سقوط مي كرد از كوه پرت شد. 

در حال سقوط فقط لكه هاي سياهي را در مقابل چشمانش مي ديد. 

و احساس وحشتناك مكيده شدن به وسيله قوه جاذبه زمين  او را در خود مي گرفت. 

همچنان سقوط مي كرد و در آن لحظات  ترس عظيم 

همه رويداد هاي خوب و بد زندگي به يادش آمد! 

اكنون فكر مي كرد مرگ چقدر به او نزديك است . 

ناگهان احساس كرد كه

طناب به دور كمرش محكم شد ...

بدنش در ميان آسمان و زمين معلق بود  و فقط طناب او را نگه داشته بود 

و در اين لحظه سكون برايش چاره اي نماند جز آنكه فرياد بكشد: 

(( خدايا ، كمكم كن )) 

ناگهان صداي پر طنيني كه از آسمان شنيده مي شد جواب داد: 

از من چه مي خواهي؟

- اي خدا نجاتم بده!

- واقعاً باور داري كه من مي توانم تو را نجات دهم؟ 

- البته كه باور دارم . 

- اگر باور داري طنابي را كه به كمرت بسته است پاره كن... 

يك لحظه سكوت ... 

 و مرد تصميم گرفت  با تمام نيرو به طناب بچسبد . 

 گروه نجات مي گويند كه روز بعد يك كوهنورد يخ زده را مرده پيدا كردند . 

بدنش از يك طناب آويزان بود  و با دست هايش محكم طناب را گرفته بود ... 

و او فقط يك متر از زمين فاصله داشت...!

 

 

[+] نوشته شده توسط سراجی در 1:55 | |
سه شنبه 30 خرداد1385
چند جمله

 

گابریل گارسیا مارکز :

 هیچ کس لیاقت اشکای تورا ندارد و کسی که چنین ارزشی داشته باشد باعث اشک ریختن تو نمی شود

گابریل گارسیا مارکز :

دوست واقعی کسی است که دستای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند

مولانا:

کسی که ندای درونی خود را می شنود نیازی نیست که به سخنان بیرون گوش فرا دهد 

 

هميشه سعي كن چيزي رو كه دوست داري بدست بياري تا اينكه چيزي رو كه                بدست مي آري مجبور شي دوست داشته باشي!

يه پرنده هر چقدر كه اوج بگيرد باز هم به زمين بر ميگردد!

وقتي كسي رو ناراحت مي كني و دلش رو مي شكني  مثل اينه كه يه ميخ تو ديوار

فرو ميكني. يادت باشه ميخ رو ميتوني از تو ديوار در بياري ولي جاي ميخ هميشه رو ديوار

ميمونه!

 بدترين نوع دوست داشتن اوني هست كه در كنار كسي باشي و بدوني هرگز بهش

نمي رسي!

تاگور: خدا نه براي خورشيد . نه براي زمين... بلكه براي گل هايي كه برايمان مي فرستد .

چشم به راه پاسخ است!

 

[+] نوشته شده توسط سراجی در 1:36 | |
چهارشنبه 9 فروردین1385

 

http://tinypic.com/view/?pic=sg4j1w

 

همان طور كه شاپركها نمي توانند دشت آبي آسمان را از ياد ببرند

 من هم چشمان زيبايت را فراموش نميكنم

تصوير زيبايت نه تنها در ذهنم بلكه در قلبم جا دارد

و نبض حياتم بعد از خدا به ياد تو مي تپد

اي كاش بداني قصر آرزوهايم را در ساحل چشمانت ساخته ام

 

تا قلبت مأ وايي باشد براي عشق پاك و مقدسم

نگاهت را از من نگير كه قطره نگاه آفتاب هرگز به فردا نمي رسد

اي كاش بداني در دلم مهر تو را دارم

و در يادم ياد تو و هميشه و همه جا حضور توست كه مرا زنده نگه مي دارد

[+] نوشته شده توسط سراجی در 3:42 | |
چهارشنبه 9 فروردین1385
 

آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست 

                                حق با سکوت بود صدا در گلو شکست

   دیگر دلم هوای بیرون نمیکند

                                  تنها بهانه ی ما در گلو شکست

  سربسته ماند بغض گره خورده در دلم

                                 آن گریه های عقده گشا در گلو شکست

  ای داد کس به داغ دل باغ دل نداد

                             ای وای های های عزا در گلو شکست

    آن روزهای خوب که دیدیم خواب بود

                            خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست

    تا آمدم که با تو خداحافظی کنم

                            بغضم امان نداد و خدا....در گلو شکست

[+] نوشته شده توسط سراجی در 3:24 | |